X
تبلیغات
دل نوشته های من, دختر متولدبهار

دل نوشته های من, دختر متولدبهار

..میگویند:نوشته هایت درد دارد.شادبنویس!امامن یاد مردی می افتم که گوشه ی خیابان شاد میزد باچشمانی خیس

پــــــــــــــــــــــــــــــــایان...

سلام...

نمیدونم تاحالا تجربه ی اینو داشتید که عزمتنو جزم کنید و انگشتتونو رو حذف وبلاگ بزنید

ولی فقط یه لحظه مکث کنیدو پشیمون بشید؟

گاهی وقتها راههای بهتری هم هست ...

این وبلاگ دیگه هیچوقت آپ نمیشه

وکامنتها هیچوقت تایید نمیشن

ودر آخراین وبلاگ امروز مختومه شد...

شاید یه روزی با خبر چاپ کتابم با عنوان "دلنوشته های دختر متولد بهار "برگشتم...


+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم شهریور 1391ساعت 17:23  توسط لیلا  | 

از تو می نویسم...

                                 زاده

                                                   

خدایا,باغهای نیشابوررادرگلدانی می گذارم وبرایت می آورم. اقیانوس اطلس رادر تنگی بلورین می ریزم وتقدیمت میکنم,ستاره ها رایکی یکی می چینم وروی پیراهنی سبز گلدوزی میکنم,پیراهنی که براندازه ی تو باشد.خدایاکلمات مه آلودرا به ایوان خورشید می برم وجان تیره آنها را شستشو می دهم.آنگاه با روشن ترین کلمات با توحرف میزنم واز باغچه ای می گویم که وقتی صدای تو را می شنود گل میدهد.

خدایا من بی تو دور از بهشت در این خانه های کوچک اجاره ای چه میکنم؟این همه ردیاچه ی شوراین همه آهن سیاه وخاموش به چه کارم می آیند؟به من بگو چه وقت به خواب پرنده ها وگلها می روی؟به من بگو تورا در اشکهای چه کسی میتوان دید؟

خدایا گاهی آنقدر غمگینم که دلم میخواهدبا مردگان آواز بخوانم وگاهی آنقدر شادم که تورادر همه ی آینه های جهان می بینم ومیتوانم دستهایم رادربادها رها کنم.میتوانم از نزدیکترین رودخانه عکس درختان گردو را بچینم.میتوانم فروردین واردیبهشت را پشت پلکهایم بگذارم.

خدایاتکه ای از ابرها را به دفتر یادداشتم می چسبانم تا ازباران بنویسم وازچشمانی که در شب گم شدند.وازمسافرانی که ماندند وسلام هایی که رفتند...

ازتو می نویسم...واز آفتاب های جوانی که هر روز در حیاط خانه ام قدم میزنندوازگنجشک هایی که از خواب هایم بیرون می آیند.

خدایا,کمکم کن تا بدون تقویم نیز روزها را بشناسم وساعت قرمز شدن انارها رابدانم وهروقت نام تورافراموش کردم به جای روزنامه ها به صورت مادرم نگاه کنم...

                                                                        دلنوشته ای از مهدی مهدیزاده
+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم تیر 1390ساعت 16:39  توسط لیلا  |